داستان واقعي از شفا گرفتن  آندره (رضا)  مسيحي  در حرم امام رضا  از زبان خودش ميشنويم اتفاقي که هر روزه در حرم عشق رخ ميدهد و بنا به نقل مدير روابط بين الملل حرم امام رضا  فقط در تابستان امسال (1388) 11 مسيحي شفاي لا علاجشان را از حضرتش گرفتند

 

، در اين مطب فقط شکسته دلي ميخرند و بس! مسيحي و مسلمان ندارد فقط کافي است دلت را يک دله کني و صداش بزني

 

چون فرد شفا گرفته يکي از دوستان مسيحي است به مناسبت رابطه مسيحيان با امام رضا در اين کلوب مطرح ميکنم  اميدوارم که با فداي تنگ نظري ها نشود


آندره- آندره، …   …   …

شنيد که کسي او را به نام صدا مي کند.صدايي که از جنس خاک نبود آبي بود،آسماني بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بي تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند.
جز خادم پيري که کمي آن سو تر ايستاده بود و خيره نگاهش مي کرد. پيرمرد که متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندي مهربان رو به روي او ايستاد. چي شده پسرم؟ آندره سکوت کرد،

اما دلش هواي فرياد داشت. هواي گريه، دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه کند. از ته دل فرياد برآورد، شيون کند، بغض کند، بغض بد جوري گلويش را گرفته بود، دلش مي خواست آن را بترکاند و عقده هايش را خالي کند.
پيرمرد رو به روي او نشست. دستي به شانه اش زد و دوباره پرسيد: چيزي شده؟ آندره وا مانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاي هاي گريه کرد، پيرمرد دستي به پشت آندره زد وگفت: گريه کن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالي مي کند، درد رو تسکين مي ده، گريه کن آندره همچنان مي گريست.
حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاي پر سوال، آندره را مي نگريستد، پيرمرد پرسيد چي شده؟ تعريف کن. آندره خودش را از آغوش پيرمرد کند، تکيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت، آسمان با همه ستاره گان در نگاهش ريخت، دسته اي کبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه اسمان گم شدند اندره نگاهش را بست و بي آن که که جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت اي کاش هرگز بيدار نمي شدم.
صداي پيرمرد را شنيد، باز مي پرسيد چرا حرف نمي زني؟ بگو چي شده؟ خواب ديدي؟ تعريف کن! آنرده چشمانش را گشود و نگاهش را درنگاه مهربان پيرمرد دوخت و با ز بان اشاره به او فهماند که حرف زدن نمي تواند پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعي کرد بغض و اشکش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد، آندره ديد که شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود آيا امام (ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظري هم به بنده خداي مسيحي خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود که بي شک حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق وشعفي داشت. مادردرپوست خود نمي گنجيد، پس از سالها دوري و فراق قرار بود به ايران برگردند وخويشاني که شايد هيچ کدامشان را نديده بودند. ببينند آندره و خواهرش النا ايران را نديده بودند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها را هي شدند از مرز که گذشتند ديگر سر از پا نمي شناختند، پدر مادر با شوق جاي جاي سرزمين ايران رابه فرزندان نشان مي داد و با ذوقي فراوان از خاطرات دورش تعريف مي کرد.
آنقدر غرق در شعف و شادماني بود که اصلا متوجه تريلي سنگيني که با سرعت از روبه رو مي آمد نشد و تابه خود آمد صداي فرياد جگر خراش زن و فرزندانش باصداي مهيب برخورد تريلي و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودي، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبکستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت وتصميم گرفت درايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تکلمش را از دست داده بود اوکه سرنوشت آندره را رقم مي زد پاي او را به منزل زن و مرد جواني کشاند که پس از گذشتن سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندي نشده بودند. پدر و مادر جديد آندره براي بهبودي او از هيچ تلاشي فرو گذار نکردند، اما تو گويي سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود که لال بماند.
آندره هر روز مشاهده مي کرد که پدر ومادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شادي او را از خداي مي کردند. او هم با دل شکسته اش رو به خدا طلب شفا مي کرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و درمغازه ساعت سازي مشغول به کار گرديد و بر اثر دردي که داشت گوشه گير و منزوي شده بود.
روزي پدر با چشماني اشکبار به سراغش آمد و گفت درسته که همه دکترها جوابت کرده اند اما ما مسلمونا يک دکتر ديگر هم داريم که هر وقت ازهمه جا نا اميد مي شيم مي ريم سراغش، اگر تو بخواي مي برمت پيش اين دکتر تا ازش شفا بگيري.
آندره نگاه پرتمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان اودرهم مغشوش وگم شد.
اين اولين باري بود که آندره چنين مکاني را مي ديد.
هيچ شباهتي به کليساي که او هر يکشنبه همراه پدرو مادر و خواهرش مي رفت نداشت.
حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود. پرواز کبوتران بر بالاي گنبد طلايي امام، توجه آندره را سختبه خود جلب کرده بود.
پدر، آندره را تا کنار پنجرة فولاد همراهي کرد. بعد ريسماني برگردن او آويخت و آن سرطناب را به پنجره فولاد بست.
آندره متحير به پدر و حرکات و اعمال او نگاه مي کرد و با خود مي گفت اين ديگر چه نوع دکتري است؟ پدر که رفت، آندره خسته از راه طولاني بر زمين نشست و سر را تکيه ديوار داد و خواب رفت.
نوري سريع به سمتش آمد، سعي کرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نوري آنجا مشاهده کرد که به سويش مي آيد، از ميان نور صدايي شنيد، صدايي که او را با نام مي خواند.
آندره! آندره! بي تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسماني مهتابي، حرم در سکوتي روحاني غرق شده بود، خادم پيري کمي آن سوتر ايستاده بود و او را مي نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مي خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداي ملکوتي را بشنود، خانم پير به سمت او مي آمد. همان نور بود.
آبي- سبز-سفيد، نه نمي توانست تشخيص بدهد، نوري بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مي آمد و باز دور مي شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مي کرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مي گريخت.
ناگهان شنيد که از ميان نور صدايي برخاست صدايي که از جنس خاک نبود، آبي بود، آسماني بود، صدا او را به نام خواند.
آندره! آندره! خواست فرياد بزند، نتوانست، نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مي کرد، تو…..تو مسيحي هستي! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود. با دستمالي عرق را از سرورويش پاک کرد و بعد سر او را روي زانويش گذاشت و گفت راحت بخواب آندره پلکهايش را روي هم گذاشت، خواب خيلي زود به سراغش آمد. باز نوري ديگر اين بار سبز سبز، به خوبي مي توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايي برخاست. نامت چيست؟ تکاني خورد.
متحير بود شنيده بود که او را به نام صدا کرده بود.
پس دليل اين سوؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايي ديگر برخاست: نامت را بگو: آنقدر اشاره به زبانش کرد که قادر به تکلم نيست.
از ميانه نور دستي روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره کشيد و گفت؟ حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن…..آند….آندر…. اما نتوانست نامش را کامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايي شنيد که : بگو نامت را بگو، اندره دهان باز کرد وبا صداي موکد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا….

 

رضا همچون بلمي بر امواج دستها مي رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تکه براي تبرک.
نقاره خانه با شادي او همنوا شده بود و مي نواخت، چه معنوي و روحاني چه پر عظمت و جاودانه.

 

تمام مدارک پزشکي و سابقه بيماري و اظهارات پزشکان بعد از شفا گرفتن آندره (رضا) سموئيان در مستندات حرم امام رضا(ع) بخش شفا يافتگان به نام وي ثبت است.

ارسال شده توسط یار علی




عواملی که باعث میشود دیدگاه شما تایید نشود:
توهین و استفاده از الفاظ رکیک
به کاربردن آدرس های اینترنتی